تبليغاتX
کاش ادامه راه تکرار با تو بودن بود - کودکی
 

امروز خاطرات یکرنگ کودکی یکباره به یادم آمد.آن شور و شوق بی محابا،آنهمه بی رنگی و صداقت،دوستی های بی غل و غش، همدلی های پاک و ساده،دوست بودیم با همه کس با همه چیز،قهر میان ما معنا نداشت،شاد بودیم و سرمست از دوران شیرین کودکی،بی قرار و ناآرام.

                                

اما امروز چه؟آسمان همان آسمان است.زمین به همان گرمی است. ستاره و خورشید و ماه هنوز در آسمانند.ولی آیا دلهایمان هنوز برای هم می تپد؟هنوز ناآرام و بیقرار یکدیگر هستیم؟برای هم می میریم؟یکرنگی کجاست،همدلی چیست؟شادی از میان ما رخت بر بسته و روزگارمان باغم و اندوه و دلمشغولی های بی ارزش سپری میشود.ما همان کودکان دیروزیم؟یا بزرگتر شده های امروز؟

                            

چه خوب است به یاد بیاوریم زمانی را که بدون ترس از چشمان دیگران گریه میکردیم.بلند قهقهه میزدیم.فریاد میکشیدیم و بی پروا دنبال یکدیگر میدویدیم و شاد بودیم.به یاد خاطرات صمیمیت ها و مهربانی ها افتادم،یاد عشقها و رازهای نهان در دلهایمان،یاد شبنم اشکهایی که روی گلبرگ صورتمان میغلتید و بدون معطلی میریخت.یاد شکوفه های خنده ای که بدون توجه به اطراف راحت از دهان ما بیرون میریخت.به راستی دلمان برای آن روزها تنگ نشده؟آیا آرزوی آمدن چنین لحظاتی را نمیکنیم؟دلمان نمیخواهد راحت و بدون ترس گریه کنیم؟حتی در جمع بلند بخندیم؟بلند و از ته دل نه تصنعی و با آداب خاص که مخصوص بزرگترهاست.         

یاد اون روزای خوش بخیر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط احسان  |