|
|
|
|
|
يادته اولين ديدار
اولين بوسه
يادته؟
اولين باري كه همديگه رو بغل كرديم و بوسيديم
به هم قول داديم مال هم باشيم
به هم دروغ نگيم
چه خوبه ديدنت چه خوبه موندنت چه خوبه پاك كنم غبارو از تنت
چه قدر سخته آدم كسي رو كه همه عشقش شده.همه ي وجودش شده
هر چند وقت يه بار ببينه
خوش به حال اونايي كه عاشقن و هميشه كنار هم هستن
خوش به حال اونايي كه مي دونن يه روز به هم ميرسن
خوش به حال اونايي كه فرصت هاي زيادي براي زندگي دارن
خوش به حال اونايي كه اول راه هستن
چه خوبه سقفمون يكي باشه با هم بمونیم منتظرتا روز وصال
اگر چه بوسه ي اونروزمون گناه به شمار ميرفت
ولي براي من مقدس بود
يه جور تجديد ميثاق بود
اون چيزي كه به بوسه طعم لذت مي بخشه گره خوردن نفسهاي دوتا
عاشقه
يه فضاي مشترك
يه فضاي كوچيك
به هم قول داديم هميشه به ياد هم باشيم .براي هم باشيم
به هم قول داديم پشت محكمي براي هم باشيم
تكيه گاه دله هم
به هم قول داديم مثل آينه باشيم صافِ صاف كه بشه زشتي ها وزيباييها
رو توي دل هم ببينيم
قسم خورديم كه به جز هم به كسي ديگه ايي پناه نبريم
تصميم گرفتيم همديگه رو كامل كنيم
به هم ديگه آرامش هديه كنيم
از خدا خواستيم
ما هميشه از خدا خواستيم توي اين عشق كمكمون كنه
از خدا خواستيم اگه توي اين راه گناهي كرديم فقط بزاره رو حسابِ عشقمون
خيلي چيزاي ديگه رو به زبون نياورديم و به هم گفتيم
خانه ام وقتی می آيی تمامش مال تو
هرچه دارم غير تنهايي تمامش مال تو
صد دوبيتي ، صد غزل دارم و حتي يک بغل
شعرهاي خوب نيمايي تمامش مال تو
بيکران بند اقيانوس اي آرام دل
اي پري خوب دريايي تمامش مال تو
عشق من عشق زميني نيست باور کن عزيز
عشقم اين عشق اهورايي تمامش مال تو
بازهم بيت بد پايان شعرم مال من
شعرهاي خوب بالايي تمامش مال تو
كاش مي دونستيم تا چه حد به قولها يي كه به هم داديم پايبند هستیم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 4:55 بعد از ظهر توسط احسان
|
|
||
|
|
|
|
|
در زیر باران نشسته بودم… چشمم را به آسمان دوخته بودم… چشمم را به ابرهای سرگردان دوخته بودم…انتظار می کشیدم…انتظار قطره ای عاشق از باران که از آسمان بیاید و بر چشمانم بنشیند… تا شاید چشمانم عاشق آن قطره شود…
باران می بارید آسمان می نالید، ابرها بی قرار بودند…صدای رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود… خیس خیس شده بودم ، مثل پرنده ای در زیر باران…!
دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شاید خودم قطره عاشق را میان این همه قطره پیدا کنم… می دانستم قطره هایی که از آسمان می ریزد اشکهای آسمان است… اشکهایی که هر قطره از آن خاطره ای بیش نبود…
در رویاهایم پروازکردم ، در اوج آسمانها، در میان ابرها، در میان قطره ها! چطور می شود از میان این همه قطره باران ، قطره عاشق را پیدا کرد؟! قطره هایی که هر وقت به زمین میریخت یا به دریا می رفت!، یا به رودخانه! ، یا به صحرا می رفت و به زمین فرو می رفت و یا بر روی گل می نشست!… من به دنبال قطره ای بودم که بر روی چشمانم بنشیند…
نه قطره ای که عاشق دریا یا گل شود…و یا اینکه ناپدید شود!… من قطره عاشق را می خواستم که یک رنگ باشد!… همان رنگ باران عشق من…! نگاهم به باران بود ، در دلم چه غوغایی بود!… انتظار به سر رسید ، قطره عاشق به چشمانم نرسید!…
باران کم کم داشت رد خود را گم می کرد…و آسمان داشت آرام میگرفت! دلم نمی خواست آسمان آرام بگیرد اما…! من نا امید نشدم و باز هم منتظر ماندم… آنقدر انتظار کشیدم تا…قطره آخرباران را از آن بالاها می دیدم… قطره ای که آرزو داشتم به چشمانم بنشیند… آرزو داشتم بیاید و با چشمانم دوست شود… قطره باران داشت به سوی چشمانم می آمد… نگاهم همچنان به آن قطره بود…طوفان سعی داشت قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشیند… اما آن قطره عشق با طوفان جنگید ، از طوفان گذشت و به چشمانم نشست…چه لحظه قشنگی…در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمین می ریخت چشمان من هم شروع به اشک ریختن کرد… اشکهایم با آن قطره یکی شده بود…احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته…به قطره وابسته شدم… آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود…همان قطره ای که باران عشقم به من هدیه داد… |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط احسان
|
|
||
|
|
|
|
|
کاش میشد یه کم با هم مهربونتر بودیم.
کاش میشد کمتر به هم بی معرفتی میکردیم.
کاش میشد در زمان حال زندگی میکردیم و مدام به یاد گذشته
نمیفتادیم.
کاش میشد اگه کاری از دستمون بر میاد واسه هم انجام میدادیم.
کاش میشد یه ذره صداقت داشتیم.
کاش میشد برا یه لحظه همدیگرو درک کنیم.
کاش میشد گاهی حقو به دیگری بدیم.
کاش میشد میفهمیدیم که دنیا چقد کوچیکه.
کاش،کاش،کاش...
دیگه حالم بهم میخوره از اینهمه کاش که هیچ وقت شدنی نیست |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 4:44 بعد از ظهر توسط احسان
|
|
||
|
|
|
|
|
گناه
گنه كردم گناهي پر ز لذت
درآغوشي كه گرم و آتشين بود گنه كردم ميان بازواني كه داغ و كينه جوي و آهنين بود در آن خلوتگه تاريك و خاموش گنه كردم چشم پر ز رازش دلم در سينه بي تابانه لرزيد ز خواهش هاي چشم پر نيازش در آن خلوتگه تاريك و خاموش پريشان در كنار او نشستم لبش بر روي لبهايم هوس ريخت ز اندوه دل ديوانه رستم فروخواندم به گوشش قصه عشق ترا مي خواهم اي جانانه من ترا مي خواهم اي آغوش جانبخش ترا اي عاشق ديوانه من هوس در ديدگانش شعله افروخت شراب سرخ در پيمانه رقصيد تن من در ميان بستر نرم بروي سينه اش مستانه لرزيد گنه كردم گناهي پر ز لذت كنار پيكري لرزان و مدهوش خداوندا چه مي دانم چه كردم در آن خلوتگه تاريك و خاموش بوسه
در دو چشمش گناه مي خنديد
بر رخش نور ماه مي خنديد در گذرگاه آن لبان خموش شعله يي بي پناه مي خنديد شرمناك و پر از نيازي گنگ با نگاهي كه رنگ مستي داشت در دو چشمش نگاه كردم و گفت بايد از عشق حاصلي برداشت سايه يي روي سايه يي خم شد در نهانگاه رازپرور شب نفسي روي گونه يي لغزيد بوسه يي شعله زد ميان دو لب فروغ فرخ زاد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 4:27 بعد از ظهر توسط احسان
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و ازبی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است. شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند. شیوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترک چه ربطی به او دارد؟" شاگرد با حیرت گفت:" ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!!." شیوانا با لبخند گفت:" چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هر کس دیگر هم جای دختر بود، تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی. معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور یابد! به همین سادگی!" |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 4:20 بعد از ظهر توسط احسان
|
|
||
|
|
|
|
|
آموخته ام که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان.
عاشق بودن يعني خوشبختي خود را با خوشبختي ديگري توأم كردن.
آموخته ام که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از
سوي ما را دارد.
آموخته ام که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق
بشويم.
آموخته ام که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم. آموخته ام که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.
آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد.
آموخته ام که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم.
آموخته ام که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط احسان
|
|
||
|
|
|
|
|
مصيبت:ستم ،حضور و غياب کردن در هر جلسه.
عمه خوانم:دانشجويی که سه بار زبان پيش بگيرد.سابقه دار .کسی که از 18 سالگی تا 38 سالگی در دانشگاه تحصيل کند .
خشونت طلب:دشمن شماره 1 جامه مدنی.استادی که تهديد کند همه را خواهد انداخت.
عمو يادگار:بابا بزرگ ،فسيل.دانشجويان وردی 68.
جواد:هوشنگ سابق،کسی که دانشگاه علوم پايه را 7 ترمه بگذراند.
با حال:استادی که در جلسه امتحان تقلب نگيرد.ميان ترمها را تصیيح نکند .حضور و غياب نکند.استادی که نمره ها را روی نمودار ببرد.
ضد حال :مراقبی که جای دانشجويان را در جلسه امتحان عوض کند.
دوزار:ده شاهی :مدرک دانشگاه آزاد.
سشوار :وسيله اي که باد گرم توليد ميکند،کولر دانشگاه.
شناسنامه:مشخصات اصطلا حات دانشجويی که نام و نام خانوادگی،نام پدر،شماره دانشجويی همره با تعداد واحد های يک دانشجو را از جنس مخالف حفظ باشد.متخصصّ در امور خاستگاری و بعله برون و عشق و لبخند.
عشق و صفا:آغاز زندگی مشترک.اول بدبختی.پايان دوران کلش کلش.آشنايی بيشتر با وزير جنگ.
جوشکار:متخصص در امور ازدواج از خواستگاری گرفته تا عقد و عروسی.
آب خنک:خوردن ان معادل اخراج است.پاداش فعاليت های سياسی.چيزی که به وفور يافت ميشود.
کبريت بی خطر :دانشجويی که فقط کار فرهنگی و علمی انجام ميدهد.دانشجوی غير سياسی.مصداق ضرب المثل "اهسته بيا تا گربه سلف شاخت نزنه".
سوتی:سه کردن .ضايع بازی .کسی که در نقليه دانشگاه با بوق به زمين بخورد.دانشجويی که مسله را حفظ کند ولی پای تخته يادش برود.دانشجويی که در جلسات امتحان پس از رد و بدل کردن ورقه فراموش کند اسم برگه را عوض کند.رو شدن تقلب.
هيت پاکسازی:دانشجويی که هميشه در سلف و تريا و بوفه نشسته باشد.گشنه.نخورده.
بد شانس:مشروط با معدل 11،98 يا 11،99.
شمع و گل و پروانه:دانشجويانی که در جلسه امتحان کنار هم بشينّند.
بدل کار : جانشين.کسی که در کلاس های عمومی بجای دوستش حاضری بزند يا دنبال نمره برود.فداکار.
زوج خوشبخت:کسانی که در دانشگاه دست همديگر را ميگيرند تا گم نشوند.نديد.پديد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 3:36 بعد از ظهر توسط احسان
|
|
||