|
|
|
|
|
دوستان با تشکر از اینکه به وبلاگ سر زدید.لطفا
در بخش نظر سنجی که به تازگی ایجاد شده
شرکت نمایید.
با تشکر |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 18 آذر1384ساعت 5:7 بعد از ظهر توسط احسان
|
||
|
|
|
|
زمانه غريبي ست و بيشتر از آن عجيب ! روح در حال فنا شدن است و جسم حرف اول را مي زند امروز کودکي را ديدم که روحش بزرگتر از جسمش بود و ديروز مردي را ديدم که .... خسته ام ، گاهي از خودم هم خسته مي شوم ! گاهي به وضوح مي بينم و احساس مي کنم که روحم زير پاهاي جسمم در حال هلاک شدن است چشمان معصومش را مي بينم و صداي خسته اش که به زمزمه اي بيشتر شبيه است را مي شنوم حقيقت تلخي ست ولي مدتي ست که فقط شده ام جسم ، يک جسم متحرک ... از روحم خبري نيست ! هر چقدر که در جستجويش بودم نيافتمش حال خوشي ندارم ،هنوز هم نمي دانم تقصير از من است يا از جبر زمانه و يا ... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 18 آذر1384ساعت 4:56 بعد از ظهر توسط احسان
|
|
||
|
|
|
|
|
در قصه ای قدیمی حکایت می کنند، که وقتی روزی روزگاری در سرزمینی دور، مردم گناهان بسیار کردند و مورد خشم خدا قرار گرفتند، خدا بر آن شد که تنبیهی سخت بر آنها مقرر فرماید.
تنبیهی سخت تر از آتش، سیل، زلزله و بیماری، تنبیهی که نسلها را سوزانده تر از آتش بسوزاند، بی آنکه کسی بیندیشد یا به آن واقف شود.
پس خداوند دو کلمهء ((دوستت دارم)) را از ذهن وقلب مردم پاک کرد، چنانکه از روز ازل آن کلمات را نشیده و نه گفته و نه احساس کرده باشند.
ابتدا همه چیزعادی و زندگی به روال همیشگی خود در گذر بود، اما بلا کم کم رخ نمود، زمانی که مادری می خواست عشقی بی غش تقدیم فرزندش کند، هنگامی که دو دلداده می خواستند کلام آخر را بگویند و خود را به دیگری واگذارند، آنگاه که انسانها، دو همسایه، دو دوست در سینه چیزی گرم و صادقانه احساس می کردند و می خواستند که آن را نثار دیگری کنند. زبانها بسته بود و زبانها منتظر و آن کلامی که پاسخگوی همه این نیازها بود، از دهان کسی بیرون نمی آمد و تشنگیها سیراب نمی شد.
و بعد...
کم کم سینه ها سرد شد، روابط گسست، و ملال و بی تفاوتی جایگیر شد، دیگر کسی حرفی برای گفتن به دیگری نداشت، آدمها در خود فسردند و در تنهایی بی وقفه ای از خود پرسیدند:
چه شد ما به اینجا رسیدیم، کدام نعمت از میان ما رخت بربست؟ اندوه امانشان را برید. خداوند دلش به حال این قوم که مفلوک تر از همه اقوام جهان شده بودند، سوخت و کلمات ((دوستت دارم)) را به قلب و ذهن آنها بازگرداند..........
خدا را شکر ما هنوز می توانیم به یکدیگر بگوییم:
((دوستت دارم)).!! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 18 آذر1384ساعت 4:52 بعد از ظهر توسط احسان
|
|
||
|
|
|
|
![]() گردونه ء شب آرام آرام پیش می آید و همه جا را در تاریکی و
خاموشی می برد.
شب را دوست دارم شب سکوت است و آرامش دنیا دنیای دیگری
است .
همراه نسیم شب به آسمانها پرواز می کنم هیچکس خلوتم را بر
هم نمی زند .
در برابر ستارگان زانو بر زمین مینهم تا به سرود روشنایی گوش فرا
دهم.
به اختران درخشان می گویم : نازنینان مرا امشب نورباران کنید .
اما افسوس خیلی زود از کنار افق ابرهای شوم به راه می افتند و
این شعاع دلپذیر را می پوشانند و دوباره همه چیز و همه جا به ظلمت
تبدیل می شود .
من می مانم و دلتنگی برای مهتاب ... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 18 آذر1384ساعت 4:32 بعد از ظهر توسط احسان
|
|
||