تبليغاتX
کاش ادامه راه تکرار با تو بودن بود
بازم یه بعد از ظهر جمعه دیگه و حس مبهمی که خاص این

لحظاته.نمیدونم یه جور دلتنگی دل گرفتگی یه حس عجیب که

روزای جمعه بخصوص غروباش داره.قصه ی غروبای جمعه قصه

ی دلتنگیهاییه که بی بهونه به قلب ما هجوم میارن و قلب ما

به جرم بی پناهی محکوم به پذیرش این دلتنگیهاست.انگار تو

این لحظات هر چی غم و غصه و خاطرات بد وجود داره ذهن

 آدمو پر میکنه.انگار هر چی هم دور و برت شلوغ باشه باز

خیلی تنهایی.

+ نوشته شده در  جمعه 11 آذر1384ساعت 7:58 بعد از ظهر  توسط احسان  | 

 

نشسته ام تنها بر ایوانی سرد ... آزاد و رها ! رهاتر از همیشه ...

 حسی هم به هیچ کس و هیچ چیز ندارم ... حتی به به صندلی  ِخالی  ِ کنارم ...
 جایی آمده ام دورتر از آنچه که تصور کنی .
 مزاحمی نيست.سکوت است و سکوت و سکوت.
 نفس می کشم در هوایی پاک.
 نفس می کشم در هوایی خالی از همه چیز.
 خالی از عطر فریبنده  تو . حتی خالی از آلودگی  ِ همیشگی  ِ شهرِ تو .
 من اینجا هستم ، در آرامشی مطلق .
 آرامشی که حتی تصورش را هم نمی کردی .
 هیچوقت اینجا نیاورده بودمت . 
 دریغ از یک لحظه ارتباط با دنیای تو .
 امشب آسمان من تا آسمان تو میلیارد ها ستاره بیشتر دارد
 و حتی شاید کرور کرور گل سرخ...
 شب خاطره انگيزی است برای من .. و حتما بلندترین شب سال ! 
 کاغذی دست و پا می کنم تا بنویسم. اما نه برای تو .
 " بجای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگری نوشت."
 دیگر مهم نیست ...
 فارغ ام ، حتی از تپش های همیشگی این دل دیوانه در سینه ام ...
 دلم هم مدتهاست دیگر شور نمی زند ... 
 و همچنان دو صندلی در ایوان ...  
 یکی برای من و دیگری خالی ... 
 و من همچنان حسی به صندلی  ِ خالی  ِ کنارم ندارم ... 
 
 ...
 - می دونی ... تو باید واقعیت و قبول کنی .... من يه نفر ديگه رو دوست دارم ، يه نفر به جز تو , البته تو رو هم دوست دارم , ولی مثل يک دوست ، نه بيشتر
 نه بيشتر .... !!
 قيافه ام موقع شنيدن اين حرفا خيلی مسخره شده بود

 اينو خودمم می تونستم حس کنم
 سعی می کرد لبخند بزنه و طوری وانمود کنه که انگار داره منو درک می کنه
 همونطور خشکم زده بود ، يه نفر ديگه رو ؟ يه نفر به جز من ؟
 خودشو توی آينه نگاه کرد و گفت :
 - می دونم که خيلی منو دوست داری ولی مطمئنم از من بهترم گيرت مياد ... عزيزم .
 .. عزيزم ؟!  داشتم خفه می شدم !
 يه نفر ديگه  .... تموم اون مدت ؟
 - اين يه چيز طبيعيه .. سخته ولی طبيعيه ... من فقط حقيقتو بهت گفتم .. همين .
 يه حس احمقانه به من می گفت بايد خوشحال باشم ! اون داره به من حقيقتو می گه , پس ناراحتی من بی دليله ...
  بهش گفتم :
 - مگه تو نبودی که مدام می گفتی عاشقمی ؟ همين تو نبودی که به من می گفتی اصلاٌ فکرشو هم نمی کردم تو این دور و زمونه یکی مثل تو پیدا بشه ، اینقدر پاک و معصوم  ؟
 مگه تو نبودی که دوستم داشتی لعنتییییییییییییییییییییییی ...
 و يادمه با خونسردی لبخند زد و گفت :
 - اقرار می کنم که اون موقع خيلی بچه بودم ... ولی ... اينکه می گفتم دوستت دارمو دروغ نگفتم ...
 الانم دارم ... فقط احساسات اونموقع من خيلی احمقانه بود , الانم دوستت دارم ... مثل يه دوست ... خيلی عاقلانه
 من خلع سلاح شده بودم .
 وقتی احساسات آدم مزاحم فکر کردنش بشه دیگه هيچ کاری از دستش بر نمياد .
 نشستم روی صندلی و سرمو بين دو تا دستم گرفتم
 - خب .. من ديگه بايد برم , بهت سر می زنم ولی قول نمی دم کی .... شايد زود ... شايد دير ... مواظب خودت باش .
 ... مواظب خودت باش  !!!
 حتی سرمو بلند نکردم . وقتی صدای به هم خوردن در اومد , بلند شدم و مثل ديوونه ها خودمو رسوندم پشت پنجره
 و اوون داشت خيلی آروم از زندگی من دور می شد ...
   
 يه حسی بهم میگه .. اون موقع اون حق داشت
 دوستت نداشت ... می خواستی به زور پيشت باشه ؟
 صادقانه تو رو گذاشت و رفت و برات آرزوی خوشبختی کرد ...
 دلم می خواد  اين حس  مسخره رو خفه کنم .
 امشب خوابم نمی بره ...
هنوز نشستم تو ایوون ... کنار یه صندلی خالی ...
خیلی وقته که دیگه حسی به این جای خالی کنارم ندارم   ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط احسان  | 

 

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه

زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع

شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد

نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين

قلبي است كه تاكنون ديده اند.

 مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب

 خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو

به زيبايي قلب من نيست؟

مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با

قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او

برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به

درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه

دندانه در قلب او ديده مي شد.

 در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي

آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و

با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب

زيباتري دارد.

مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:?تو حتماً

شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو،

تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟

پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد،

اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر

زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من

بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام.

Active_Daneshjo ™

 

گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به

جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم

نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم

عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها

بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب

خود به من نداده اند.

اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور

عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي

بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش

بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟؟

Active_Daneshjo ™

 

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه

هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و

سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد

تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از

قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت.

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه

زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده

بود.
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 10:9 بعد از ظهر  توسط احسان  |