تبليغاتX
کاش ادامه راه تکرار با تو بودن بود
                      

 

                     

 

                       

 

                     

+ نوشته شده در  جمعه 27 آبان1384ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط احسان  | 

در زمانهای بسيار قديم وقتی هنوز پای بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهی ها همه جا شناور بودند.

روزی همه فضايل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از هميشه.

ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت: بياييد يک بازی بکنيم مثلا ً قايم باشک.

همه از پيشنهاد او شاد شدند. ديوانگی فورا ً فرياد زد: من چشم ميگذارم.

از آن جايی که هيچ کس نمی خواست به دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند که او چشم بگذارد و او به دنبال انها بگردد.

ديوانگی جلوی درختی رفت و چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک   دو   سه . . .

لطافت خود را به شاخ ماه اويزان کرد. خيانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد.

اصالت در ميان ابرها پنهان شد. هوس به مرکز زمين رفت. طمع داخل کيسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد.

ديوانگی مشغول شمردن بود: ۷۹ و ۸۰ و همه پنهان شده بودند به جز عشق که مردد بود و نمی توانست تصميم بگيرد.

جای تعجب هم نيست می دانيم که پنهان کردن عشق مشکل است.

در همين حال ديوانگی به پايان شمارش رسيد: ۹۵ و ۹۶ و . . .

هنگامی که ديوانگی به صد رسيد عشق پريد و در بين يک بوته رز پنهان شد.

ديوانگی فرياد زد که دارم می آيم.

اولين کسی را که پيدا کرد تـنبلی بود زيرا تـنبلی تـنبليش آمده بود جايي پنهان شود.

لطافت را يافت که به  شاخ ماه اويزان بود. دروغ ته چاه. هوس در مرکز زمين. يکی يکی همه را پيدا کرد به جز عشق.

او از يافتن عشق نااميد شده بود.

حسادت در گوش هايش زمزمه کرد که تو فقط عشق را بايد پيدا کنی و او پشت بوته گل رز است.

ديوانگی شاخه ی چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هيجان زيادی آن را در بوته گل فرو کرد.

دوباره ... دوباره ... تا با صدای ناله ای متوقف شد.

عشق از پشت بوته بيرون آمد. با دست هايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشت هايش قطرات خون بيرون می زد.

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند. او نمی توانست جايی را ببيند او کور شده بود.

دیوانگی گفت: من چه کردم؟   من چه کردم؟   چگونه می توانم تو را درمان کنم و عشق پاسخ داد:

تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری کنی راهنمای من شو.

 

و از آن روز است که عشق کور است و ديوانگی همواره در کنار او.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آبان1384ساعت 7:40 بعد از ظهر  توسط احسان  | 

  فکر می کنم همه دیگه این داستان رو شنیده باشید که یه دختر توی هلند به خاطر توهین به قران تغییر شکل داد خوب هالا اصل ماجرا رو ببینید

اصل ماجرا از این قرار بوده که این عکس نه تنها از یه دختر نبوده که بخاطر توهین به قران اینجوری شده بلکه یه موجود عجیب که مجسمش توی یکی از نمایشگاه های هلند به نمایش گذاشته شده بود

 

آیا برای اثبات حقانیت قران نیاز به این قبیل کارها

که قبلا هم شاهد ان بودیم هست؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آبان1384ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط احسان  |