تبليغاتX
کاش ادامه راه تکرار با تو بودن بود
يادته اولين ديدار
اولين بوسه
يادته؟
اولين باري كه همديگه رو بغل كرديم و بوسيديم
به هم قول داديم مال هم باشيم
به هم دروغ نگيم
چه خوبه ديدنت چه خوبه موندنت چه خوبه پاك كنم غبارو از تنت
چه قدر سخته آدم كسي رو كه همه عشقش شده.همه ي وجودش شده
هر چند وقت يه بار ببينه
خوش به حال اونايي كه عاشقن و هميشه كنار هم هستن
خوش به حال اونايي كه مي دونن يه روز به هم ميرسن
خوش به حال اونايي كه فرصت هاي زيادي براي زندگي دارن
خوش به حال اونايي كه اول راه هستن
چه خوبه سقفمون يكي باشه با هم بمونیم منتظرتا روز وصال
اگر چه بوسه ي اونروزمون گناه به شمار ميرفت
ولي براي من مقدس بود
يه جور تجديد ميثاق بود
اون چيزي كه به بوسه طعم لذت مي بخشه گره خوردن نفسهاي دوتا
عاشقه
يه فضاي مشترك
يه فضاي كوچيك
به هم قول داديم هميشه به ياد هم باشيم .براي هم باشيم
به هم قول داديم پشت محكمي براي هم باشيم
تكيه گاه دله هم
به هم قول داديم مثل آينه باشيم صافِ صاف كه بشه زشتي ها وزيباييها
رو توي دل هم ببينيم
قسم خورديم كه به جز هم به كسي ديگه ايي پناه نبريم
تصميم گرفتيم همديگه رو كامل كنيم
به هم ديگه آرامش هديه كنيم
از خدا خواستيم
ما هميشه از خدا خواستيم توي اين عشق كمكمون كنه
از خدا خواستيم اگه توي اين راه گناهي كرديم فقط بزاره رو حسابِ عشقمون
خيلي چيزاي ديگه رو به زبون نياورديم و به هم گفتيم
خانه ام وقتی می آيی تمامش مال تو
هرچه دارم غير تنهايي تمامش مال تو
صد دوبيتي ، صد غزل دارم و حتي يک بغل
شعرهاي خوب نيمايي تمامش مال تو
بيکران بند اقيانوس اي آرام دل
اي پري خوب دريايي تمامش مال تو
عشق من عشق زميني نيست باور کن عزيز
عشقم اين عشق اهورايي تمامش مال تو
بازهم بيت بد پايان شعرم مال من
شعرهاي خوب بالايي تمامش مال تو
كاش مي دونستيم تا چه حد به قولها يي كه به هم داديم پايبند هستیم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 4:55 بعد از ظهر  توسط احسان  | 

در زیر باران نشسته بودم… چشمم را به آسمان دوخته بودم…


چشمم را به ابرهای سرگردان دوخته بودم…انتظار می کشیدم…انتظار
قطره ای عاشق از باران که از آسمان بیاید و بر چشمانم بنشیند… تا شاید چشمانم عاشق آن قطره شود…
 
باران می بارید آسمان می نالید، ابرها بی قرار بودند…صدای رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود… خیس خیس شده بودم ، مثل پرنده ای در زیر باران…!
 
دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شاید خودم قطره عاشق را میان این همه قطره پیدا کنم… می دانستم قطره هایی که از آسمان می ریزد اشکهای آسمان است… اشکهایی که هر قطره از آن خاطره ای بیش نبود…
 
در رویاهایم پروازکردم ، در اوج آسمانها، در میان ابرها، در میان قطره ها! چطور می شود از میان این همه قطره باران ، قطره عاشق را پیدا کرد؟! قطره هایی که هر وقت به زمین میریخت یا به دریا می رفت!، یا به رودخانه! ، یا به صحرا می رفت و به زمین فرو می رفت و یا بر روی گل می نشست!… من به دنبال قطره ای بودم که بر روی چشمانم بنشیند…

نه قطره ای که عاشق دریا یا گل شود…و یا اینکه ناپدید شود!… من قطره عاشق را
می خواستم که یک رنگ باشد!… همان رنگ باران عشق من…!
 
نگاهم به باران بود ، در دلم چه غوغایی بود!… انتظار به سر رسید ، قطره عاشق به چشمانم نرسید!…

باران کم کم داشت رد خود را گم می کرد…و آسمان داشت آرام میگرفت! دلم نمی خواست آسمان آرام بگیرد اما…! من نا امید نشدم و باز هم منتظر ماندم… آنقدر انتظار کشیدم تا…قطره آخرباران را از آن بالاها می دیدم… قطره ای که آرزو داشتم به
چشمانم بنشیند… آرزو داشتم بیاید و با چشمانم دوست شود… قطره باران داشت به سوی چشمانم می آمد… نگاهم همچنان به آن قطره بود…طوفان سعی داشت
قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشیند…
 
اما آن قطره عشق با طوفان جنگید ، از طوفان گذشت و به چشمانم نشست…چه لحظه قشنگی…در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمین می ریخت چشمان من هم شروع به اشک ریختن کرد… اشکهایم با آن قطره یکی شده بود…احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته…به قطره وابسته شدم… آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود…همان قطره ای که باران عشقم به من هدیه داد…
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 4:46 بعد از ظهر  توسط احسان  | 

کاش میشد یه کم با هم مهربونتر بودیم.
 
کاش میشد کمتر به هم بی معرفتی میکردیم.
 
کاش میشد در زمان حال زندگی میکردیم و مدام به یاد گذشته
 
نمیفتادیم.
 
کاش میشد اگه کاری از دستمون بر میاد واسه هم انجام میدادیم.
 
کاش میشد یه ذره صداقت داشتیم.
 
کاش میشد برا یه لحظه همدیگرو درک کنیم.
 
کاش میشد گاهی حقو به دیگری بدیم.
 
کاش میشد میفهمیدیم که دنیا چقد کوچیکه.
 
کاش،کاش،کاش...
 
دیگه حالم بهم میخوره از اینهمه کاش که هیچ وقت شدنی نیست.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط احسان  | 

 
گناه
 
گنه كردم گناهي پر ز لذت
درآغوشي كه گرم و آتشين بود
گنه كردم ميان بازواني
كه داغ و كينه جوي و آهنين بود
در آن خلوتگه تاريك و خاموش
گنه كردم چشم پر ز رازش
دلم در سينه بي تابانه لرزيد
ز خواهش هاي چشم پر نيازش
 در آن خلوتگه تاريك و خاموش
پريشان در كنار او نشستم
لبش بر روي لبهايم هوس ريخت
 ز اندوه دل ديوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا مي خواهم اي جانانه من
ترا مي خواهم اي آغوش جانبخش
 ترا اي عاشق ديوانه من
هوس در ديدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پيمانه رقصيد
تن من در ميان بستر نرم
 بروي سينه اش مستانه لرزيد
گنه كردم گناهي پر ز لذت
كنار پيكري لرزان و مدهوش
خداوندا چه مي دانم چه كردم
در آن خلوتگه تاريك و خاموش

 
بوسه
 
در دو چشمش گناه مي خنديد
بر رخش نور ماه مي خنديد
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله يي بي پناه مي خنديد
شرمناك و پر از نيازي گنگ
 با نگاهي كه رنگ مستي داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت
بايد از عشق حاصلي برداشت
سايه يي روي سايه يي خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسي روي گونه يي لغزيد
بوسه يي شعله زد ميان دو لب
 
 
 
فروغ فرخ زاد
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 4:27 بعد از ظهر  توسط احسان  | 

 
روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و ازبی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است.
شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.
شیوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترک چه ربطی به او دارد؟"
شاگرد با حیرت گفت:" ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!!."
شیوانا با لبخند گفت:" چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هر کس دیگر هم جای دختر بود، تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی. معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور یابد! به همین سادگی!"
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط احسان  | 

آموخته ام که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان.
 
عاشق بودن يعني خوشبختي خود را با خوشبختي ديگري توأم كردن.
 
آموخته ام که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از
 
سوي ما را دارد.
آموخته ام که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق
 
بشويم.

آموخته ام که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم.
 
 
آموخته ام که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.
 
آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد.
 
آموخته ام که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم.
 
آموخته ام که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط احسان  | 

مصيبت:ستم ،حضور و غياب کردن در هر جلسه.
 
عمه خوانم:دانشجويی که سه بار زبان پيش بگيرد.سابقه دار .کسی که از 18 سالگی تا 38 سالگی در دانشگاه تحصيل کند .
 
خشونت طلب:دشمن شماره 1 جامه مدنی.استادی که تهديد کند همه را خواهد انداخت.
 
عمو يادگار:بابا بزرگ ،فسيل.دانشجويان وردی 68.
 
جواد:هوشنگ سابق،کسی که دانشگاه علوم پايه را 7 ترمه بگذراند.
 
با حال:استادی که در جلسه امتحان تقلب نگيرد.ميان ترمها را تصیيح نکند .حضور و غياب نکند.استادی که نمره ها را روی نمودار ببرد.
 
ضد حال :مراقبی که جای دانشجويان را در جلسه امتحان عوض کند.
 
دوزار:ده شاهی :مدرک دانشگاه آزاد.
 
سشوار :وسيله اي که باد گرم توليد ميکند،کولر دانشگاه.
 
شناسنامه:مشخصات اصطلا حات دانشجويی که نام و نام خانوادگی،نام پدر،شماره دانشجويی همره با تعداد واحد های يک دانشجو را از جنس مخالف حفظ باشد.متخصصّ در امور خاستگاری و بعله برون و عشق و لبخند.
 
عشق و صفا:آغاز زندگی مشترک.اول بدبختی.پايان دوران کلش کلش.آشنايی بيشتر با وزير جنگ.
 
جوشکار:متخصص در امور ازدواج از خواستگاری گرفته تا عقد و عروسی.
 
آب خنک:خوردن ان معادل اخراج است.پاداش فعاليت های سياسی.چيزی که به وفور يافت ميشود.
 
کبريت بی خطر :دانشجويی که فقط کار فرهنگی و علمی انجام ميدهد.دانشجوی غير سياسی.مصداق ضرب المثل "اهسته بيا تا گربه سلف شاخت نزنه".
 
سوتی:سه کردن .ضايع بازی .کسی که در نقليه دانشگاه با بوق به زمين بخورد.دانشجويی که مسله را حفظ کند ولی پای تخته يادش برود.دانشجويی که در جلسات امتحان پس از رد و بدل کردن ورقه فراموش کند اسم برگه را عوض کند.رو شدن تقلب.
 
هيت پاکسازی:دانشجويی که هميشه در سلف و تريا و بوفه نشسته باشد.گشنه.نخورده.
 
بد شانس:مشروط با معدل 11،98 يا 11،99.
 
شمع و گل و پروانه:دانشجويانی که در جلسه امتحان کنار هم بشينّند.
 
بدل کار : جانشين.کسی که در کلاس های عمومی بجای دوستش حاضری بزند يا دنبال نمره برود.فداکار.
 
زوج خوشبخت:کسانی که در دانشگاه دست همديگر را ميگيرند تا گم نشوند.نديد.پديد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 3:36 بعد از ظهر  توسط احسان  | 

یک نفر دلتنگ است
 
           یک نفر می گرید
 
                  یک نفر سخت دلش بارانیست
 
یک نفر در گلوی خویش بغض خیس و کالی دارد
 
       یک نفر طرح وداع می کشد روی گل سرخ
 
 خیال؟
 
 
پس از عشق، سکوت ناب ترین چیزی است
 
که فرا گرفته ام

 
ای کاش می توانستم بگویم
 
که با من چه می کنی....
 
تو جانی در جانم می افرینی
 
تو تنها سببی هستی که به خاطر ان
 
روزهای بیشتر شبهای بیشتر
 
و سهم بیشتری
 
از زندگی می خواهم
 
 
تو به من اطمینان می دهی که فردایی وجود دارد
 
+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط احسان  | 

 

عشق مانند ويلون است موزيک آن ممکن است ٬

قطع شود ولی تارهای آن هميشه می ماند

عشق مانند جنگ است ،

 به راحتی شروع ميشود اما به سختی پايان میپذيرد

عشق تازه از زمين است و عشق کهنه از بهشت

وقتی عشق وجود داشته باشد

هيچ خانه ای کوچک نيست

عشق مانند جيوه در دست است ٬

اگر انگشتان خود را باز نگه داری می ماند

 ولی اگر دست خود را مشت کنی

از ميان انگشتانت فرار ميکند

عشق يعنی حمايت ٬

احترام و علاقه دو انسان به همديگر

 

Angel

 

وقتی عشق می آيد كسی نمی بيند ولی وقتی ميرود همه می بينند .

 

اگر در زندگی چاره ای جز سوختن نداری بسوز اما مثل شمع؛ نه مثل سيگار .

 

بد ترين شكل تنهايی آن است كه در كنار او باشی و بدانی كه هرگز به او نخواهی رسيد .

 

از همه اندوهگين تر شخصی است كه از همه بيشتر بخندد .

 

وقتی دهكده ای می سوزد دودش را همه می بينند اما وقتی قلبی می سوزد كسی شعله اش را نمی بيند .

 

اگر روزی قرار باشد عقل را بخرند و بفروشند همه ما به تصور اينكه عقل زيادی داريم فروشنده خواهيم بود .

 

نداشتن قسمتی از چيزهايی كه آرزو داريم قسمت پر ارزشی از خوشحالی است .

 

استاد هنرمند از سنگ آدم می سازد و مربی بی هنر از آدم سنگ .

 

هر فاصله ای می تواند به خوشبختی تبديل شود و هر خوشبختی و سعادتی می تواند به فاصله تبديل شود .

 

 

هيچ چيز ويرانگرتر ازاين نيست كه متوجه شويم كسی كه به آن اعتماد داشته ايم عمری فريبمان داده است.

 

 آموخته ام.....كه گاهي تمام چيزهايي كه يك نفر ميخواهد،فقط دستي است براي گرفتن دست او و قلبي براي فهميدن او

 

  Angel

عشق                                      بيداد    من

باختن                  يعني                    لحظه                 عشق

جان                          سرزمين             يعني                        يعني

زندگي                                 پاک من عشق                               ليلي و

قمار                                                                                    مجنون

در                              عشق يعني ...           شدن

ساختن                                                                               عشق

دل                                                                                   يعني

كلبه                                                                        وامق و

يعني                                                                   عذرا

عشق                                                           شدن

  من                                                عشق

 فرداي                                يعني

  كودك                        مسجد

  يعني             الاقصي

عشق  من

 

عشق                                      آميختن                                         افروختن

يعني                                 به هم          عشق                               سوختن

چشمهاي                      يكجا                    يعني                       كردن

پر ز                 و غم                            دردهاي             گريه

خون/ درد                                                   بيشمار

 

  عشق                                 من

    يعني                           الاسرار

    كلبه                  مخزن

         اسرار     يعني

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 10:29 بعد از ظهر  توسط احسان  | 

جان كورن ول

عشق يكى از موضوعات مورد توجه دانشمندان در سال هاى اخير بوده به خصوص عشق ميان مرد و زن يا عشق رمانتيك _ به عنوان پديده اى عميقا فيزيكى _ هدف كنكاش هاى علمى قرار گرفته است. در عشق رمانتيك سلول هاى عصبى، هورمون ها، مغز و فشار خون، قلب و معده در حالتى از شوريدگى قرار مى گيرند. جالينوس پزشك مشهور يونانى در قرن دوم ميلادى اصرار داشت كه عاشق شدن موضوعى مربوط به اخلاط چهارگانه بدن است، به عبارت ديگر هنگامى كه تعادل صفرا و سودا و بلغم و خون به هم مى خورند. اين نظريه اخلاط اربعه تا قرن نوزدهم دوام آورد و در اين هنگام بود كه با نظريه هاى جديد در مورد زيست شناسى سلولى جايگزين شد. اما با اين وجود متخصصان نوين فيزيولوژى (كاركردشناسى) بدن نيز عشق رمانتيك را ناشى از مواد شيميايى طبيعى قدرتمندى در بدن مى دانند. ماده شيميايى كه به خصوص مورد تحقيق قرار گرفته است مولكولى به نام فنيل اتيلامين (
PEA) است. فنيل اتيلامين نوعى آمفتامين طبيعى است كه باعث تركيب مغز و دستگاه عصبى مركزى مى شود. PEA تجربه سرخوشى، تنفس سريع، افزايش ضربان قلب، گشادى مردمك، آزادى ترشحات بودار از پوست - كه مى تواند طرف مقابل را اغوا كند _ را ايجاد مى كند. نقطه اصلى اين تحولات در مغز است. بخش هاى مختلف مغز نقش هاى مختلفى ايفا مى كنند. قشر خارجى مغز يا كورتكس كه در مراحل متاخر تكامل به وجود آمده است، به تفكر منطقى و هوش مربوط است. مغز ميانى يا دستگاه ليمبيك عواطف ما را كنترل مى كند. در محل اتصال نخاع به مغز يا بصل النخاع نيز يك هسته درونى (هسته دم دار) وجود دارد كه رفتارهاى غريزى بدوى تر مثل تعيين قلمرو، جفت گيرى و جست وجو براى پاداش را تحت تسلط دارد و آن را با توجه به اينكه در مراحل ابتدايى تر تكامل به وجود آمده «مغز خزندگان» هم مى نامند.
هنگامى كه دو پژوهشگر يكى سميرزكى انگليسى متخصص عصب شناسى و روان شناس و انسان شناس آمريكايى هلن فيشر از تصويربردارى با تشديد مغناطيسى (
MRI) براى كاوش اساس عصبى عشق استفاده كردند، متوجه شدند مغزهاى داوطلبان مورد بررسى آنها كه در آن هنگام دوره اى از عاشق شدن را مى گذراندند دقيقا در همين «هسته دم دار» فعال است. تصور بر اين است اين هسته يا به اصطلاح «مغز خزندگان» از لحاظ تكاملى در شصت و پنج ميليون سال پيش به وجود آمده باشد. هرچه آزمودنى ها مشتاق تر بودند اين هسته در آنها فعال تر بود.
هسته دم دار مستقيما به دستگاه ليمبيك اتصال دارد. در جريان عشق رمانتيك موسيقى ملايم عقل ناشى از كورتكس مغز در ميان هياهوى طبل نوازى هسته دم دار و دستگاه ليمبيك گم مى شود و آبشارى از آزادى ماده
PEA در مغز به وجود مى آيد. در همان زمان ميزان آدرنالين هم افزايش مى يابد و آزاد شدن ماده شيميايى ديگرى به نام دوپامين را باعث مى شود. دوپامين باعث افزايش توجه هدفمند، بنيه و انرژى فرد كه همه آنها بر گرفتن پاداش متمركزند مى شود. در همان حالى كه اين مواد شيميايى قدرتمند مسيرهاى عصبى را تهييج مى كنند، باعث مهار يك واسطه شيميايى عصبى به نام سروتونين مى شوند.
سروتونين باعث كنترل اعمال تكانه اى، رفتارهاى وسواسى و اشتياق هاى شديد مى شود، اين پيام رسان عصبى در به وجود آمدن احساس قدرت براى عمل كردن و احساس تسلط بر امور به ما كمك مى كند. افت ميزان سروتونين در مغز در ايجاد اختلالاتى مثل حملات وحشت زدگى، اضطراب افسردگى و رفتارهاى شيدايى (مانى) دخالت دارد. در سال هاى اخير براى درمان بيماران مبتلا به اختلال وسواس فكرى و عملى _ مثلا آنهايى كه مرتبا بى اراده دست هايشان را مى شويند يا مبتلا به پرخورى عصبى هستند _ داروى فلوكستين (پروزاك) تجويز مى شود؛ اين دارو، سروتونين كاهش يافته در محل اتصال سلول هاى عصبى (سيناپس ها) را افزايش مى دهد. امروزه دانشمندان مى گويند دواى درد عشق يا شفادهنده مريضان عشق هم تجويز مقدار مناسبى فلوكستين يا پروزاك است! اما هنگامى كه به درد عشق مبتلاييم، به حسادت عشقى مبتلا مى شويم يا زندگى زناشويى مان در هم مى ريزد از لحاظ شيميايى چه اتفاقى در مغز رخ مى دهد؟ عاشق به مواجهه مداوم با معشوق نيازمند است تا هيجانات ناشى از سيلاب فنيل اتيلامين در مغزش را اطفا كند. هر مانعى در راه اين مواجهه، تنها ميزان رها شدن فنيل اتيلامين را بيشتر كرده و حتى باعث فقدان بيشتر سروتونين در مغز مى شود و به اين ترتيب به اصطلاح آتش عشق را تندتر مى كند. اين تغييرات شيميايى توضيح دهنده علايم عشق است. بالا و پايين رفتن هاى ناگهانى خلق و خو، علايم خارج از كنترل، تسخير شدن با فكر معشوق، دلشوره بى قرارى، ناتوانى در تمركز، بيخوابى و به عبارت ديگر آن آشفتگى مطبوعى كه آن را عاشق شدن مى ناميم. اما اگر عشق فرد با جواب مثبت طرف مقابل روبه رو شود، مرحله دومى به دنبال مى آيد، ارضاى جنسى. در اين مرحله هورمون مردانه يعنى تستوسترون هم در مردان و هم در زنان _ به خصوص در هنگام تخمك گذارى و حتى بعد از يائسگى- نقش مهمى دارد. در هنگام تماس واقعى با معشوق هورمونى به نام اكسى توسين در مغز انسان آتش بازى به راه مى اندازد. به دنبال آن مقادير زيادى مواد شبه افيونى طبيعى به نام اندورفين ها در مغز انسان آزاد مى شود كه پاداش دهنده اى بسيار قوى محسوب مى شود. در هنگام اوج لذت جنسى ميزان اكسى توسين در بدن مرد تا ۵ برابر و در بدن زن حتى بيشتر از آن افزايش مى يابد. اكسى توسين، همراه با هورمون وازوپرسين، كه در خاطرات عاطفى واضح اعم از ديدارى، لمسى، شنيدارى و بويايى دخيل است، تصوير معشوق را در ذهن عاشق تثبيت مى كند و احساسات عميقى نسبت به او به وجود مى آورد. يك قطعه موسيقى، يك رايحه خاص، يك زمزمه عاشقانه و... مى تواند شور و شوق فراوانى را در معشوق برانگيزد. در همه اين موارد ميزان اكسى توسين در بدن اوج مى گيرد و به دنبال آن موج افيون هاى درونى مغز را در برمى گيرد. بنابراين روشن است كه هنگامى رابطه فرد با معشوقش سرد مى شود يا از آن بدتر معشوق را در ميان بازوان ديگرى مى بيند علايم ترك اين افيون هاى درونى ظاهر مى شود. جاى شگفتى نيست كه روانپزشكان ناكامى در عشق را با افسردگى حاد مقايسه كرده اند.

اما تمام حوادث شيميايى و عصبى برانگيزاننده عشق، يك سئوال از نوع «اول مرغ بود يا تخم مرغ» را به ميان مى آورد: آيا عاشق شدن علت اين تغييرات شيميايى در مغز است يا معلول آن؟ اول مرغ بود يا اول تخم مرغ؟ در مورد اين سئوال توضيحى وجود دارد كه در ابتدا اتولوژيست (كردارشناس حيوانات) كنراد لورنتس، برنده جايزه نوبل به آن پرداخت.


لورنتس در اردك ها پديده اى را مشاهده كرد كه آن را «نقش پذيرى» (
imprinting) نام نهاد. لحظه اى بحرانى براى آشيانه سازى يك پرنده وجود دارد، هنگامى كه مغز و دستگاه عصبى مركزى جوجه اردك آماده ايجاد پيوند ميان او و مادرش است. در غياب پرنده مادر جوجه با اولين حيوانى كه ديدار مى كند اين پيوند را برقرار مى كند. مكانيسم نقش پذيرى براى بقا حياتى است چرا كه تصور بر اين است كه ارتباط با يك والد محافظت كننده بقا را تضمين مى كند.
جان باولباى روانشناس از ايده لورنتس استفاده كرد و «نظريه دلبستگى» (
attachment Theory) ارائه كرد. كودكى كه نمى تواند با مادرش پيوند عاطفى پيدا كند، از شانس كمترى براى بقا برخوردار است. با توجه به شباهت ميان يك كودك محروم از مادر و يك عاشق ناكام دانشمندان اين پديده «نقش پذيرى» را در مورد عشق افراد بزرگسال هم مطرح كرده اند. عاشق مانند كودكى دلبسته به مادر به چشمان معشوق خيره مى شود و آه مى كشد و اگر رابطه اش را با او از دست دهد مانند كودكى طرد شده، مى گريد و به افسردگى دچار مى شود و حتى ممكن است به خود صدمه بزند. در صورت موفقيت در پيوند ابتدايى ميان عشاق دلبستگى درازمدت در چشم انداز قرار مى گيرد. چنين واقعه اى پس از آنكه عشق رمانتيك سيرش را طى كرد و اتحاد عاشق و معشوق فرزندانى را به بار آورد رخ مى دهد. اما اين مرحله جديد پيش بينى نشده و نامنتظر است چرا كه به طور شاخص ۱۸ ماه تا ۳ سال پس از شروع عشق آبشارهاى فنيل ايتلامين دوپامين و اكسى توسين در مغز فروكش مى كنند و به قول دانشمندان علوم اعصاب ذخيره واسطه هاى عصبى تمام مى شود.
•••
در يك كنفرانس علمى در مورد عشق در آمريكا ۳۰ سال پيش شركت كنندگان بر سر اين تعريف از عشق موافقت كردند: «يك حالت شناختى- عاطفى با مشخصه خيال پردازى اجبارى و وسواسى راجع به پاسخگويى به احساسات عاشقانه به وسيله موضوع عشق.» اين نوع تعريف يقينا مشكل درك عشق بر مبناى زبان علمى را آشكار مى كند. علم چيزهاى بسيار جالبى در مورد عشق را به ما مى گويد. اما براى توصيف كردن دقيق چيستى عشق به طور ذهنى و شخصى و درك اين نكته كه چرا ما خود را دستخوش هيجانات عاشقانه مى كنيم و به اين سفر دردناك و مخاطره آميز دست مى زنيم، بايد به انواع ديگر سخن انسانى رو بياوريم: به شعر، داستان، خاطرات، تجربه زندگى واقعى.
+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط احسان  | 

 
 -1 روابط دانشجو با استاد
 -2
روابط دانشجو با دانشجو
 -3
روابط استاد با دانشجو
 -4
روابط کارمندان با دانشجو و بالعکس

 
روابط دانشجو با استاد
الف:  دانشجو دختر است و استاد مرد:
 -1 دانشجو خودشيريني مي کند به هدف نمره.
 -2
دانشجو خودشيريني مي کند به هدف استاد.
معمولا در دوحالت فوق، دانشجو به هدف خود ميرسد.
 
ب. دانشجو پسر است و استاد مرد:
 -1
دانشجو و استاد چشم ديدن يکديگر راهم ندارند.
 -2
دانشجو و استاد خيلي رفيق مي شوند يه طوري که شوخيهاي آنها را نمي توان به قلم آورد.
 -3
نقش سنگ را براي هم بازي مي کنند.
معمولا در هيچ کدام از حالات فوق هيچ کدام از طرفين هدفي را دنبال نمي کنند.


 روابط دانشجو با دانشجو
 
الف: پسر با پسر: استغفرالاه! 
 
ب: دختر با دختر: خدا اون روزو نياره !
 
ج: پسر با دختر: آهان رسيديم سر اصل مطلب! :
 -1
روابط در حد نگاه; نهايت رابطه: آمار گيري
 -2
روابط در حد سلام و عليک; نهايت رابطه: احوال پرسي
 -3
روابط در حد جزوه دادن و جزوه گرفتن; نهايت رابطه: کپي جزوه ها
 -4
روابط در حدسالي يکبار تور يکروزه تفريحي ; نهايت رابطه: سالي دوبار تور يکروزه تفريحي!
 -5
روابط در حد پارتيهاي دوره اي; نهايت رابطه: روم نمي شه بگم!
 -6
روابط در حد درس خواندنهاي دست جمعي; نهايت رابطه: اضافه شدن به تعداد مرغ عشقهاي عالم!
 -7
روابط در حد مرغ عشق; نهايت رابطه: ...چي بگم والا


روابط استاد با دانشجو
الف: استاد مرد است و دانشجو دختر:
 -1
استاد از دماغ فيل افتاده است و هيچکس را تحويل نمي گيرد.
 -2
استاد هم مجرد است هم شکارچي!
 -3
ستاد دنبال بهانه اي مي گردد تا نمره بذل و بخشش کند.
 
ب: استاد مرد است و دانشجو پسر:
اتفاقات تکراري است.
 
ج: استاد زن است و دانشجو دختر يا پسر:
استاد بنده خدا کار خودش را مي کند و دانشجو ها براي خودشان آتيش مي سوزانند.


 روابط کارمندان با دانشجو و بالعكس
 
معمولا هنگام امتحانات و گرفتن تقلبها رسميت پيدا مي کند. گاهي اوقات هم بعضيها موش ميدوانند.
+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط احسان  | 

شب بود
و هوا هم خيلي خوب بود! تو چله تابستون،‌ باد خنک شبانه کوهستان گونه هاشو نوازش ميکرد
موهاي آشفتشو با دستهاش آروم کرد و شيشه اتومبيلش رو بالا کشيد که به عشق بازي باد و موهاي همسفرش خاتمه بده
براي اولين بار بود که با هم همسفر شده بودن
پسرک نيم نگاهي به دخترکي که کنارش رو صندلي کمک راننده نشسته بود انداخت
چشماي قشنگشو بسته بود و تابش مهتاب روي صورت لطيفش اونو شبيه پري شهر قصه ها کرده بود
لبخند زيبايي روي لبهاي خوش ترکيبش نشسته بود که حاکي از رضايت و آرامش اون بود
به سختي چشماي بي قرارش رو از صورت معشوقش گرفت و به جاده دوخت
حالا ديگه تقريبا به مقصد رسيده بودند
با ايستادن ماشين دخترک چشم عسلي هم چشماشو باز کرد و متوجه پايان عمر کوتاه سفر شد
ـ پاشو! پاشو عروسک قشنگ من
ـ پاشو دلبرکم که امشبي را که در آنيم غنيمت شمريم! شايد اي جان!‌ نرسيم به فرداي دگر
دخترک لبخندي زد و از ماشين پياده شد و با هم وارد ويلا شدن
امشب اولين شب با هم بودنشون بود
اولين شبي که تا صبح با هم بودن و اين هميشه بزرگترين آرزوي اونا بود
چند وقتي بود که براي با هم بودن با خانوادهاشون مي جنگيدن و بعد از کلي جار و جنجال و به نتيجه نرسيدن، بالاخره دخترک راضي شد که پيشنهاد پسرک رو بپذيره و حالا اونا به دور از چشم خونواده هاشون ميتونن در کنار هم باشن! حتي شده براي ۱ شب
دخترک مانتو و روسريشو در مياره و ميره کنار پنجره! با اون هيکل ظريف و لوندي که داره کنار پنجره اي رو به کوهاي بلند که مهتاب سعي در داخل آمدن داره چقدر هوس انگيز به نظر مي رسه
و پسرک از پشت، تمام اندام عشقش رو بادقت بررسي ميکنه و قند توي دلش آب ميشه که بالاخره به مرادش ميرسه امشب
آروم نزديک دخترک ميشه و دستاشو دور کمرش حلقه ميکنه و در گوشش ميگه
تو منو ديوونه خودت کردي فرشته ناجي من! عروسک من!‌ ماه من!‌ عشق من! همه زندگي من
به اندازه تمام ستارهايي که امشب تو آسمونه دوستت دارم عزيزم
و گونه هاي دخترک را مي بوسد
دخترک هم بر مي گرده و دستهاشو به گردن پسرک آويز مي کنه و مجنون روياهاشو کاملا در آغوش مي گيره و ميگه: منم همينطور! خيلي دوستت دارم
و آروم آروم ميرن رو تخت خواب و آماده ميشن تا به دور از هر حصار و مانعي سلولهاي بدن همديگه رو لمس و عطر تنشون رو با تمام وجود حس کنن
ناگهان دخترک انگار که چيزي به يادش امده باشه از رختخواب بلند ميشه و دوباره ميره کنار پنجره
دستي به موهاي خرمايي بلندش که روي سينه هاشو پوشونده ميکشه و با کمي اضطراب ميگه
من ميترسم عزيزم! دلم شور ميزنه
پسرک که انتظار همچين حرکتي رو از دخترک نداشت بلند ميشه با همون لحن آروم ميگه
نترس خوشگلکم! برگرد به رختخواب! معجزه عشق همه چيزو درست ميکنه
امشب دريچه اي جديد به رومون باز ميشه و من و تو تبديل به ما ميشيم
اين قصه و افسانه نيست عزيزم! عشق يه حقيقته! اينو مطمئن باش
نور مهتاب زيبايي خاصي به چشمان پسرک داده! چند ثانيه اي به چشمان هم خيره مي مونن و بعد از چند ثانيه سکوت، دخترک که انگار چشمان پسرک جادوش کرده دوباره برميگرده به رختخواب و اينبار خودشو در آغوش پسرک رها ميکنه و چشماشو ميبنده تا به اوج لذت و آرامش برسه و خودشو اينبار در نه درکنار عشقش! بلکه در وجودش ببينه و ما شدن رو تجربه کنه
حتي براي ۱ شب
+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط احسان  | 

The A - Z of Friendship
 
A Friend ...
Accepts you as you are.
Believes in you.
Calls you just to say "hi."
Doesn't give up on you.
Envisions the whole of you (even the unfinished parts).
Forgives your mistakes.
Gives unconditionally.
Helps you.
Invites you over.
Just likes being with you.
Keeps you close at heart.
Loves you for who you are.
Makes a difference in your life.
Never judges you.
Offers support.
Picks you up.
Quiets your fears.
Raises your spirits.
Says nice things about you.
Tells you the truth when you need to hear it.
Understands you.
Values you.
Walks beside you.
X-plains things you don't understand.
Yells when you won't listen.
Zaps you back to reality
+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط احسان  | 

 

امروز خاطرات یکرنگ کودکی یکباره به یادم آمد.آن شور و شوق بی محابا،آنهمه بی رنگی و صداقت،دوستی های بی غل و غش، همدلی های پاک و ساده،دوست بودیم با همه کس با همه چیز،قهر میان ما معنا نداشت،شاد بودیم و سرمست از دوران شیرین کودکی،بی قرار و ناآرام.

                                

اما امروز چه؟آسمان همان آسمان است.زمین به همان گرمی است. ستاره و خورشید و ماه هنوز در آسمانند.ولی آیا دلهایمان هنوز برای هم می تپد؟هنوز ناآرام و بیقرار یکدیگر هستیم؟برای هم می میریم؟یکرنگی کجاست،همدلی چیست؟شادی از میان ما رخت بر بسته و روزگارمان باغم و اندوه و دلمشغولی های بی ارزش سپری میشود.ما همان کودکان دیروزیم؟یا بزرگتر شده های امروز؟

                            

چه خوب است به یاد بیاوریم زمانی را که بدون ترس از چشمان دیگران گریه میکردیم.بلند قهقهه میزدیم.فریاد میکشیدیم و بی پروا دنبال یکدیگر میدویدیم و شاد بودیم.به یاد خاطرات صمیمیت ها و مهربانی ها افتادم،یاد عشقها و رازهای نهان در دلهایمان،یاد شبنم اشکهایی که روی گلبرگ صورتمان میغلتید و بدون معطلی میریخت.یاد شکوفه های خنده ای که بدون توجه به اطراف راحت از دهان ما بیرون میریخت.به راستی دلمان برای آن روزها تنگ نشده؟آیا آرزوی آمدن چنین لحظاتی را نمیکنیم؟دلمان نمیخواهد راحت و بدون ترس گریه کنیم؟حتی در جمع بلند بخندیم؟بلند و از ته دل نه تصنعی و با آداب خاص که مخصوص بزرگترهاست.         

یاد اون روزای خوش بخیر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط احسان  | 

 

 

زمزمه كن..


من زمزمه هايت را دوست دارم.

زمزمه كن چهره ات را به خاطر مي آورم

  در آن هنگام كه مي خندي.


بخند، من خنده هايت را خيلي خيلي خيلي خيلي دوست دارم  .


زندگي زيباست آن هنگام كه دستان توست سايه بان تنهايي من  .


من دستهايت را خيلي خيلي خيلي دوست دارم


سرت را بر شانه هايم مي گذاري و  با من سخن مي گويي  

 

من شانه هايت را خيلي خيلي خيلي دوست دارم

 
كوه با تمام عظمتش ياراي مقابله با گامهاي مصمم من نيست 


وقتي بخواهم خاطرات را دربين شقايقهاي آن بيابم


من يادت را خيلي خيلي خيلي دوست دارم


آسمانها هم كوچكند وقتي در فضاي سيال نگاهت گم مي شوند


من نگاهت را خيلي خيلي خيلي دوست دارم


من حتي گريه ات رادوست دارم


آن هنگاميكه اشكها زگونه هايت برگيرنده آغوش من باشد 


ولي من هنگامه رفتنت را دوست ندارم .


وقتي مي روي به جاده أي كه تو را مي برد،

 حتي به سنگهائيكه پيش پايت قرار  مي گيرند حسودي مي كنم


وقتي مي روي حس مي كنم رهگذر قصه هايم خواهم ماند


ومن حتي رهگذر كوي تو بودن را

خيلي خيلي خيلي دوست دارم


وقتي در كنارم هستي مهر بر من مي بارد 


من حضورت را خيلي خيلي خيلي دوست دارم


و چه زيباست گردش در هوائيكه وجود تو آنرا

 عطر آگين كرده باشد

 
من بوي پيراهنت را خيلي خيلي دوست دارم


آن شاخه گلي را كه تو به من هديه كني مي بوسم .

  و 
اگرتو نخواني من آواز چكاوك را نمي خواهم 


من جاده هاي سرسبز وزيبا را نمي خواهم  اگر تو نباشي


من همان جاده تب دار كويري را مي خواهم

اگر مرا به تو برساند


من رنجي را كه در راه ديدار تو باشد دوست دارم


چرا كه من تو را دوست دارم.

تقدیم به کسی که در سخت ترین شرایط همراهم بوده و هست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت 9:24 بعد از ظهر  توسط احسان  |